تبليغاتX
سونات پائيزي

سونات پائيزي

دوباره عيد!دوباره طراوت!دوباره زندگي.

الان در حالي كه من دارم مي نويسم،خونه ما تقريبا رو هواست.مامان خونه نيست و من هم فرصت رو غنيمت شمردم تا از زير كار در برم.امروز سرم خيلي شلوغه!به اندازه همه كاراي نكرده ام امروز كار دارم.امسال همه هستيم.خونواده بعد از يكسال دور هم جمع ميشه.دوباره سفره عيد و يا مقلب القلوب و فال حافظ و آرزوهامون و عيدي!دوباره عين قديما همه هستيم و يه عالمه حرف نزده براي هم.دوباره هفت آدم با هفت انديشه مختلف دور هم جمع ميشيم ،با هم حرف ميزنيم،بحث مي كنيم،دعوا ميكنيم،آخر سر هم مي خنديم به اين كه هنوز هم بزرگ نشديم.

اميدوارم امسال سالي پر از اميد،زندگي ومعنا  براي همه آدماي اين كره خاكي باشه!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 13:1  توسط مهسا  | 

براي تو!

ميدوني چند روز پيش فهميدم كه اگه قرار باشه بميري ، ازدستت عصباني خواهم شد نه ناراحت!و اگه ناراحت بشم،ناراحتي من براي اطرافيانت و خانوادت خواهد بود نه خودت.

دليلش بماند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 13:0  توسط مهسا  | 

کلام

فیلم اردت(کلام)را مازیار پیشنهاد داد ببینیم.فیلمی سوئدی ساخته استاد برگمان.برگمان و استادش چه استعداد عجیبی دارند در درگیر کردن تو با همه مفاهیم اساسی زندگی.دین،خدا،،ایمان،وجود،عدم.کلام حکایت آدمهاییست که می پندارند ایمان دارند اما واقعیت چیز دیگریست.حکایت آدم هایی که از خدا نومید شده اند و دیگر چشم ها معجزهای او را نمی بیند.حکایت آدم هایی که دعا می کنند تنها برای اینکه امتحانش ضرری ندارد و در پس این نیایش و دعا ایمان از دست رفته است که مانع براورده شدن می شود.حکایت آدم هاییست که خدا برایشان مرده است اما خودشان هم می ترسند که این واقعیت را بپذیرند.حکایت سردرگمی بشر آنگاه که ایمانش را از دست میدهد و تنها در این جهان پهناور رها می شود.مگر بی ایمان می شود زیست؟گاهی می اندیشم ایمان هم مثل اکسیژن برای ادامه حیات انسان ضروریست و آنگاه که ایمان نباشد،مرگ انسان فرا رسیده.دم مسیحایی عیسی با ایمان انسان ها به او  و خدا بود که حیات بخش میشد که اگر ایمان انسان ها به او نبود شاید هرگز دم او زندگانی بحش نمی شد.شاید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 10:42  توسط مهسا  | 

خیابان های آرام

دیروز صف جشنواره طویل بود.دیروز خیابان های آرام  را در خیابان های نا آرام دیدم.دیروز در پس واقعیت تلخ خیابان های آرام از ته دل خندیدم به حماقت آنانکه می گویند همه چی آرومه.کمال تبریزی با آن چهره خنده رو و  پر از شیطنت را نمیتوان دوست نداشت.کسی که این هنر را دارد که تلخ ترین واقعیات را با جسارت بی حد و اندازه و هوش و ذکاوت وافرش به تصاویری شیرین اما تاثیر گذار و فراموش نشدنی بدل کند.شاید فیلمش هرگز اکران نشود ولی جسارت و هنر و ذکاوت تبریزی با اکران نشدن فیلمش هرگز تمام نخواهد شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 10:26  توسط مهسا  | 

لحظه ها

این روزها ارزشش چتد برابر شده.این روزها ثانیه هایش هم برایت بی اندازه گرامی شده.لحظه هارا با همه وجودت در بر گرفتی تا مبادا یکی از آن ها بدون آنکه تو با همه وجود لمس کرده باشی از دست برود.انگار حس می کنی دیگر این روزها تکرار نخواهد شد.چند روز دیگر مرحله جدیدی آغاز خواهد شد و تو در کشمکش با ارزش های درونیت قرار داری.انگار لازمه ورود به مرحله جدید کشمکش و دگرگونیست.۶  ماه پر از حادثه و فراز و نشیب گذشت.۶ ماهی که باید با همه لحظه های خوب و بدش می گذشت تا حال من در این نقطه ایستاده باشم.جایی که باید در گذر از این حوادث به آن می رسیدم.این ۶ ماه با همه لحظه های خوب و بدش را هرگز فراموش نخواهم کرد.زیرا کوچکترین اتفاقاتش هم در شکل گیری جهان بینی من و نگاهم به آدم ها و دنیا بی نهایت تاثیر گذار بود.سخت عبور کردم اما اکنون ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 10:17  توسط مهسا  | 

بی مرزی عقل و جنون

آدم ها موجودات غریبی هستند.در عین سادگی بسیار پیچیده و پر رمز و راز.همیشه آدم ها حس کنجکاوی من رو بیدار می کنن.هر آدمی داستانی راز آلوده .و من تلاش کردم به این دنیا راه پیدا کنم و درکشون کنم.برای من کاویدن روان همیشه لذت بخش بوده نه شناختن روان.این صندوقچه ی سرشار از اسرار همیشه لذت کشف  ناگفته هایی رو به من داده که هیچ موجودی و هیچ حسی نمی تونه  اون  رو به من بده.شاید همین میل به کشف آدم ها بوده که سبب شده از فیلمایی خوشم بیاد که در پی دست یافتن به این سرزمین ناشناخته هستن.آخرین فیلمی که با این مضمون دیدم،فیلم Shutter Island بود.فیلم سرشار از سواله.سراسر فیلم تو رو با سوال های گوناگون روبرو می کنه و در نهایت با ذهنی سرشار از سوال رهات می کنه.فیلمو چند بار می بینی شاید جوابشون رو در فیلم بیابی اما نه تنها اوضاع بهتر نشده بلکه سوالهاتم بیشتر شده.فیلم بهت جواب نمی ده ولی باعث میشه تو به موضوعی فکر کنی که شاید تا قبل از این فیلم برات خیلی مهم نبوده.آیا مرزی بین عقل و جنون هست؟معیار تشخیص واقعیت و تخیل چیه؟آیا آنچه که انسان با همه وجودش حس و درک می کنه می تونه واقعی نباشه؟آیا صلاحیت تعیین مرز عقل و جنون با خود انسانه یا عقل جمعی؟در نهایت من با قهرمان قصه همراه شدم و هر آنچه حس کرده بود رو پذیرفتم.نه از این رو که منطقی می نمود بلکه از آن جهت که شک به او شک برابر است به شک به همه ی واقعیاتیست که به همه وجود حس کرده ام.و روح من تاب این شک هولناک را ندارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 17:18  توسط مهسا  | 

این روزها اتفاقات دست به دست هم داده تا بیندیشم به معیار.به آنچه که بتوان با آن حق و باطل،درستی و نادرستی را تعیین نمود.سال ها می اندیشیدم که اخلاق،ذاتی و درونیست و خود می تواند تنها معیار برای سنجش اعمال باشد.اینکه بدی یا خوبی را نسبی می پنداشتم .اما چگونه می توان مطمئن بود که اخلاق و وجدان در اعمال ما جاریست؟چگونه میتوان بر آنچه که نسبیست قضاوت کرد؟آیا قضاوتی در کار نیست؟آیا هر آنچه که می پنداریم اخلاقی است،درست است؟آیا با وجود خودخواهی در ناخوداگاه ما می توان به وجدان و اخلاق درونیمان اعتماد کرد که حق را برگزیند؟آیا خودخواهی با اخلاق آنجا که خود در مظان اتهام و خطر است در تقابل قرار نمی گیرد؟پس در اینجا چه چیز را معیار قرار دهیم؟انسان های دیگر؟قطعا نه.آنها هم همان نقصی را دارند که ما به آن روبرو هستیم.راه چاره چیست؟آیا باید به دین روی آورد؟شاید باید اندیشید به آن و در آن تحقیق کرد شاید معیار آنجا باشد.و اگر معیار را نیافتی باید خود را به عنوان معیار بپذیری و سخت قضاوت نکنی.چه راه دشواری پیش روست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 18:50  توسط مهسا  | 

(هیچ کس حق ندارد پیش از دستیابی به شناخت کامل از ماهیت چیزی یا شخصی بدان عشق بورزد یا از آن بیزار باشد...در حقیقت عشق بزرگ ثمره دانش بزرگ است و اگر شیء یا شخصی را بشناسید،اما کم و ناقص،علاقه شما نیز بدان بسیار کم است.تا حد همان شناخت و نه بیشتر.)

لئوناردو داوینچی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 16:22  توسط مهسا  | 

تولد آرزوها

دو روز دیگه من  ۲۲ ساله میشم. دوست داشتم روز تولدم توی یه کلبه جنگلی بودم روبروی پنجرش که رو به دریا باز میشد می نشستم و فارغ از همه چیز به آهنگ bring me to life 

 گوش می دادم.دوست دارم روز تولدم زمان به اندازه همه کارهایی که باید انجام می دادم وندادم کش بیاد.دوست دارم روز تولدم همه شعرای دنیا رو حفظ بشم.همه لهجه ها و زبونای آدمارو یاد بگیرم.دوست دارم روز تولدم همه کتابایی رو که دوست داشتم بخونم و نخوندم رو بخونم.دوست دارم روز تولدم فاتح اورست بشم.دوست دارم روز تولدم زمان اونقدر کش بیاد که می تونستم همه جاهایی رو که ندیدم رو ببینم.دوست دارم روز تولدم بارون بیاد.دوست دارم پس فرداهمه آدمایی که دوستشون دارم  رو به آرزوهاشون برسونم

دوست دارم روز تولدم همه آهنگایی رو که عاشقشون هستم رو با پیانو،سه تار،ویولون و سنتور بنوازم.

کاش می شد.

حتی اگه نشه یه روزی همه این کارا رو انجام میدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 20:59  توسط مهسا  | 

دیروز مازیار یه مطلب جالب گفت حیفم اومد تو وب نیارم.

روزی پادشاه یونان خطاب به کوروش پادشاه ایران این گونه سخن می گوید:(شما ایرانیان برای پول می جنگید و ما یونانیان برای شرف نبرد می کنیم) و کوروش در جواب او می گوید:هرکس برای نداشته هایش می جنگند)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 0:42  توسط مهسا  |